تبليغاتX
قدح اندیشه من

همه ی کسایی که میومدین و می یاین شاید یه روزی تو این وبلاگ عزیز و غریب ... این رضای ما می گه متوجه نشدین...

 

این وبلاگ به آدرس http://sarbedar4iran2.blogfa.com

تغییر یافت.

این قدح اندیشه قسم به هر دین و ایمونی ( حال کردی لفظ قیصری و ) که دارین کوفیده شده به دیفال ( بخونین همون تموم شده ) .

من دیگه قرار نیست این جا چیزی بنویسم و تا چند هفته دیگه ... یعنی بعد از جشنواره تئاتر کلا حذفش می کنم.

خیالت راحت شد رضا؟؟؟

رضا:بله بله....


موضوع : یهویی
| +| نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386 و ساعت 19 به قلم مسعود شکوری (یه ایرونی) |


خیلی اوقات اتفاق های می افته تو زندگی ت که اگه همین اتفاق تو یه زمان دیگه برات می افتاد ری اکشنی کاملا متفاوت با الان نشون می دادی و چون الان و با توجه به شرایط موجودت افتاده این عکس العمل و براش انجام می دی ...

 

تو این 3 ماهی هم که از اخرین نوشته تا الان بر من گذشته خیلی از این دست اتفاق ها افتاد .

اتفاقایی که اگه تا چندماه قبل حادث شده بودن من صفحه ها می نوشتم ازشون تو همین قدح اندیشه م.

 

از فوت یکی از بزرگترین افراد زندگی م تا یکی از مهم ترین مراحل زندگی م.

از اتفاق های خیلی خیلی مهم زندگی اجتماعی م تا حادثه های تاثیرگذار زندگی شخصی م.

-اما همه و همه تو این زمان بود . تو زمانی که حتی من همین نوشتن و در وبلاگ گذاشتن و مثل قبل نمی دونم.

یه جورایی پروسه ای بود که طی شد. پروسه ای که با خوندن وبلاگ سحر سرافراز ...همین دی شب . ... فهمیدم تنها برای من نیست. که برای هر وبلاگ نویسی هست .

 

حالا اینجا من ایستادم. با گذر از اون پروسه و رسیدن به اینجا. به این مکان که باز می خوام شروع کنم. که این بار شکلی نو.

 

یه جورایی شاید این حرف ها بیشتر درونی باشه و واسه خودم تا وبلاگی. شاید اصلا خیلی هاتون که خوندین به اینجای نوشته نرسیده به هزار و یک دلیل که یکی ش خستگی باشه ادامه شو در نظر نگیرین. ولی در هر حال واسه خودم مهمه که اینل رو بگم.

 

خب برای این شروع تازه چند تا توربو نیازه.

یکی ش می تونه این باشه که وبلاگ عزیزم به دلیل فیلترینگ احمقانه توی تمام شهرستان های ایران بایستی رخت عوض کنه.

      http://sarbedar4iran2.blogfa.com

دومیش هم می تونه عکسی باشه از یه امید تازه تو خونه ی ما. تو خونواده ی ما که جدا نیاز داشت به این امید .

عکسی از مانی شکوری خواهرزاده ی عزیزم. که الان دیگه تقریبا 7 ماهه شده.

mani

 

یه سلام هم باید بدم به همه ی اونایی که یادشون نیست حتی من یه ماهه نیستم و اونایی که یادشون هست هنوز .

 

 


موضوع : یهویی
| +| نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386 و ساعت 14 به قلم مسعود شکوری (یه ایرونی) |


بیست و ششمین روز مهر ماه ... روزی موعود بود.

...عهد ببستم از بیست و نه روز پیش تا چنین اتفاقی در روزی چونان امروز حادث نگردد به دست خودم ... قدح اندیشه ام را از دل-اندیشه ای دگر لبریز نکنم.

و امروز...انچه باید شد.

تبرک حضور همواره اش جملگی مسمومیت های گاه به گاه رو باز از نو طهارت بخشید. 

و من....

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است. 

بشکستن عهدی مابین خود و احساس خود و تنهایی اجین با چنین حالتی مستلزم سخن هایی است بسیار ...که هیچ دنیایی و هیچ گوشی...محرم اش نیست الا به تن هایی و شیدایی. پس بماند./

در دل من چیزی است   مثل یک بیشه نور    مثل خواب دم

                                                                       صبح

و چنان بی تابم  که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت   بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است  که مرا می خواند.

فارغ از ادبیات درونی دلم و ذهنم و لبالب اندیشه ی ناب حضور لحظه های زیبا...

 

ابتدای امر و بعد از دیباچه ی این نبودن عین بودن.... عکسی از خواهرزاده ی گل و بلبل خودم مانی خان جان شکوری . که حسابی بزرگ شده و حسابی همچو من با اون اون با من حال می کنه و کلا فضای احساس مابین مون حالی به حولیه.

مانی

 

قصد دارم متنی پرلعاب به بهانه ی نقدی سخیف در باب فیلمی سخیف تر اما از آدمی درست بنویسم. البته نه الان. چون انرژی مضاعفم مانع نوشتن م می شه.

متنی من باب مهم ترین آرمان م ...برابری جنسیتی. که باشد روزی باشد چنین.

 تغییربرای برابری

و همواره ی متون زندگی ام... همان غم محزون و زیبای تنهایی ...

 

 تنهایی

یاد من باشد ...  تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.

و چه زیباست این تنهایی.


موضوع : باب های دل
| +| نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386 و ساعت 23 به قلم مسعود شکوری (یه ایرونی) |


تکراری نو از روزگارانی قشنگ...در ذوب وجودی حضورش در لحظه لحظه لحظه هام.

 

وانمود کن اون و نمی بینی قلب من              گرچه داره میاد باز در راه ما

وانمود کن بهش نیازی نداری قلب من            گرچه که در اوج نیازش هستی

        لبخند بزن و وانمود کن                              دچار نیستی

...

برای فرار خیلی دیره قلب من                       لبخند بزن اگه اشک ها شروع کرده به ریزش

به بالای سر اون نگاه کن       وانمود کن که عاشقش نیستی       وانمود کن که اونو نمی بینی

                                                 هرگز ... هرگز ... هرگز.

نه می تونم ...و نه می خوام. هرگز .

 

 


موضوع : باب های دل
| +| نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386 و ساعت 9 به قلم مسعود شکوری (یه ایرونی) |


سایت کمپین تغییر برای برابری برای بار هفتم فیلتر شد و این عمل همراه و متوازن با لایحه ی جدید ارسالی به سوی مجلس تحت عنوان حمایت از خانواده بیانگر کارشکنی های همچنان نظام مردسالار در این عمل عدالت مآبانه است.

آدرس جدید سایت کمپ :     www.we4change.info

و البته اسمشونبر شماره ی جدید هم در پیوند ها قرار گرفت .

 


موضوع : آیین های من
| +| نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386 و ساعت 16 به قلم مسعود شکوری (یه ایرونی) |


سلام.

چون دمادمی بود که نبودم سلام.

 

اول از همه می خوام از مانی خان جان شکوری کوچول موچول که با حفظ تمام این سمت ها و لقب ها خواهرزاده ی بنده نیز هست بگم.

حالا که به مدد شادی یه مامان خیلی خیلی خوب و دوست داشتنی سر ذوق اومدم حسابی.  و با خوندن شنگول منگولی های آیدین خان شیرین و به قول عزیزی شوکولات کیفور.... گفتم فرصت و از دست ندم و باز برای سوم بار با عکس مانی مزین کنم نوشتم رو.

این عکس مربوط به 6 روز پیش هستش که توسط دخترعموی بنده که ایشان نیز با حفظ سمت همسر برادر من نیز هستند گرفته شده و کلاه مخملین مانی هم از آن بنده هستش که به رغم بزرگ بودنش برای سر مانی تا حدی زیاد به صورتش اومده.

 mani

بعد از این حال و احوال و این ها...همین.

حرف های زیادی داشتم.

از کمپین و تغییر برای برابری و تجربه های خیلی تازه و کلی چیزهای دیگه. اما به رسم کهن نوشتن. حالا که اومدم سراغش تا در قدح بریزم هرچی بیشتر جستجو می کنم کمتر به نوشتاری کردن حرف هام معتقد می شم.

اینه که فقط و فقط با این عکس تموم می کنم. همون جوری که شروع کردم.

 

فعلا....

 

.پ.ن.1 : ...

 


موضوع : یهویی
| +| نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386 و ساعت 19 به قلم مسعود شکوری (یه ایرونی) |


باز هم به روش مخمل بانو که عجیب در من نفوذ کرده ...

 

۱.این عکس ۱۴ روز پیش جناب مانی خان شکوری هستش. این اخمی که میبینین در همه ی شرایط بر رخسارش هست. حتی اینجایی هم که می خنده این اخم چاشنی شه. قربونش برم خواهرزاده ی گرام بنده این کارش هم مثله قیافه اش که می گن شبیه منه به من رفته. یه جور اخم که مثه یه دیواره . دی:

۲. حدود دوازده سیزده روز دیگه...سالروز فوت جناب دکتر رفسور حسابی هستش. مردی که... بیشترش بمونه برای همون روز. فقط و فقط ازتون می خوام که به یادش باشیم. این جور ادم ها کم هستن. خیلی هم کم. و وظیفه ی ما خیلی ها اینه که این کم ها رو همیشه به یاد داشته باشیم تا خودمون هم در عین خیلی بودن توی یه جایی جزو کم ها باشیم.

۳. من و اون و اون و اون و چندتای دیگه از هم راهان تصمیم به انجام کاری خیلی خیلی بزرگ و ارزشمند گرفتیم که نمی گم بیشتر از این تا مهر ماه که حسابی علنی بشه. اخه واسه خودم هم زیادی سوررایزه هنوز. امیدوارم که توی دل هاتون هم که شده هی و هی به من و ما امیدواری بدین تا انجام بشه این کار.

۴.به توصیه ی یکی از دوستان : سروین.  به عنوان شماره ی چهار میخ وام این اطلاع رو بدم که تازگی ها برخلاف کساد بودن تئاتر خوب و فیلم خوب عجیب کم ارامش بودم که با اومدن این هشت کتاب خصوصا که کتاب " جسدهای شیشه ای" از مسعود خان کیمیایی هم جزوشونه حسابی باز اروم شدم.

۵.امیدوارم شنیده باشین که جناب مهرجویی عزیز در تلاشی تازه مبادرت به نمایش دادن فیلم سنتوری به عنوان یک بازبینی کرده اند تا شاید از این رهگذر توقیف نمایش عمومی ان لغو شود. من نیز امیدوارم شما هم امیدوار باشید.

۶.از اونجایی که ساعت ۵ صبح هستش و من ساعت ۱۰ با یه دوست قرار دارم و عصرهم جای دیگه ای قرار دارم و حدود ۴ ساعت مداوم دارم به موزیک کلاسیک اون هم از نوع کیتارو که یه ساعتش هم کافیه برای خالی کردن ذهن گوش میدم. دیگه چیزیتوی ذهنم نمونده الا یه فضای کاملا مه گرفته که ابر و مه کاری کردن که تا یه قدمی تو هم نمی تونی ببینی . این هم ثمره ی گوش کردن به کیتارو.

فعلا...


موضوع : یهویی
| +| نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386 و ساعت 5 به قلم مسعود شکوری (یه ایرونی) |


 

به جملگی زندانیان در بند که برای قطره ای آزادی...جرعه ای عدالت ... و ذره ای برابری بند را به جان خریدند :

تو ای فرزند سرزمین مادری ام...حال که به جرم حقیقت به بند کشیدند ترا ... بدان که من و ما ...

به حب حضوری که داری و خواهانند این بدخواهان که نداشته باشی برمی خیزیم.                            برای ادای دینی که همه مان به این سرزمین داریم . و به مام میهن مان نیزهم .

برمی خیزم تا بادا که در کنار هم و با هم به همانند حماسه های زمینی و مانوس دگر باره هم نوا شویم برای سر دادن نغمه های برابری و آزادی و ...زندگی.

آری...گر روز میلادت در بند بسر بردی چه باک که می دانی و میدانم که می دانی زندگی زیباست . حتی کنون که ذره ای نمی گذارند فعل والایش را صرف کرد آن طور که باید ...

 گر باهم باشیم بندی نیست و هرچه هست همبستگی و مهر و ایمان و زندگی ست و والاتر از هم عشق...عشقی تازه به تازه و مقدس به وطن.

هرکجا که باشی با همه ی وجودم ندایت را لمس می کنم. امید به رهایی هرچند در این تباهی سخت است ...اما...هست.


موضوع : آیین های من
| +| نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 5 به قلم مسعود شکوری (یه ایرونی) |


سه گانه ام این بار.

نخست...همبستگی وبلاگ نویسان ایرانی با دانشجویان دربند

دوم...سفری به دیار او

سوم...در باب نقدی از برای مستند هری پاتر و همچنین نقد روش های خداپرستانه ی ما.

----------بخش اول---------

14 مرداد. روز همبستگی وبلاگنویسان ایرانی با دانشجویان در بند

۱۴ امرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود

اما

هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.

۱۴ امرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.

به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

به اميد آزادي تمامي دوستان دربندمان.

 

-------بخش دوم----------

 

سپیده دمان ششمین روز امرداد ماه سال 1386... آغاز یک روز پر از دل و مهر و عشق و شور ...

.

شنبه به اتفاق سه تا از بهترین هایی که برای این بهترین کار همیشه آماده اند رفتیم به سمت کاشان. به مشهد اردهال. قریه ای که بدن سهراب را برای همیشه با خود مانوس داره. وصف حال شور عشق را جز با معشوق و جز در خفا نتوان گفت که گوش هر محرمی از برای شنفتن این راز نامحرم است.

پس فقط ...

            ...

            ...

--------بخش سوم---------

پس فقط این متنو می نویسم و امیدوارم اگه که می خواین بخونین تا اخرش رو بخونین.

از نقد مستند شروع می شه و میره به خداشناسی.

 

دی روز...همچنانی که در حال مزه مزه کردن سریال پرستاران که با تمام حذفیات تصویری و صدایی هم چنان پویا است و زیبا بودم که با اتمم ش گذری هرچند کوتاه بر باقی شبکه های صداوسیمای اسلامی زدم که در شبکه ی دوم این انجمن چیزی عجیب میخکوبم کرد و آن هم فیلمی مستند گونه تحت عنوان هری پاتر بود که گویا بجای فیلمهای شبانه بنا بود پخش بشه و در اون لحظه ی خاص گذر من گویا ابتدایش بوده. کنجکاوانه نشستم و دیدم چراکه بیش از آنکه در باب فیلم های ضعیف اقتباسی اش باشد در باب کتاب های این اثر بود و هم چنین در آن اشاره های فراوانی هم به کتب ادبی تخیلی دیگری که بس عظیم تر از هری پاتر هستند شد که با توجه به علاقه من به یکی از این انواع ((ارباب حلقه ها شاهکار تالکین)) بیش از پیش پیگیر آن شدم که از چرایی پخش این مستند سر در بیارم...هنوز در حال استنتاج و فهم این مهم بودم که بناست این مستند چه بگوید که فهمیدم غرض از پخش این مستند ادامه ی همان عادت همیشگی و دیرینه ی جمهوری اسلامی است که اتفاقا چند روز پیش از این هم در روزنامه ی کیهان (( که با همراهی سازمان صداوسیما رسالت متوقف کردن هرآنچه که خوب است را دارند )) شاهدش بودم یعنی : خراب کردن وجحه ی هر آنچه که موفق است و دست بر قضا ناخوش به احوالات جنابان مسئولین جمهوری اسلامیو مهم تر هر آنچه که ارتباطی هرچند خیلی خیلی کم به آمریکا >>البته عذر می خوام تصحیحش می کنم شیطان بزرگ<<

حرف مستند این بود که در کتب ادبی غربی که هری پاتر و ارباب حلقه ها هم از ان دسته اند حرفی و اشاره ای از خدا نیست و هدف این آثار تنها مجذوب کردن مردمان جهان خصوصا مسلمین و شیعیان ((البته این نظر اون مستند بود)) است به اینکه انسان ها قادر همه کارند و در این کتب ها شخصیت های داستانی به حکم خداوندان هستند و هدف نویسندگان که از نظر صدای روی مستند(( که آن هم هدف مسئولین است)) این نویسندگان همگی بی دین و بی خدا هستند. البته برای این ادعای خود ادله ی محکمی هم دارند که به عرض می رسانم :

  1. اگر این نویسندگان مرتد نبودند مطمئنا به جای پر کردن کاغذ ها و افکار مظلومان (شما بخوانید مسلمانان ایرانی ) به جنگ با بوش و اصولا شیاطین آمریکایی می پرداختند به سان مایکل مور این تپل سینمایی که در اذهان صاحبان ادعا همچو فرشته ای پاک است و شدیدا با خدا.
  2. چون در کتب مذکور هیچ حرفی از خدا به اقتضای داستان های تخیلی رک و راست و با نام "خدا" نیامده صاحبان ادعا به خود این اجازه را دادند که بگویند منظور نویسندگان این آثار ( شما بخوانید این بی دینان این کافران این هایی که بشر نیستند و هزارها هزار لقب و عنوان دیگر ) از قهرمان های داشتان و کاراکترهایی چون دامبلیدور در هری پاتر و گندالف در ارباب حلقه ها این است که این ها در حد خدا هستند و نویسنده از خوانندگانش این توقع را دارد که اینشخصیت ها را خدا بنامند.

 

و خب با این دو دلیل که به تفصیل ((البته اگه وقت خوندنش رو داشته باشید)) در اخر به اشتباهی شان می پردازم این صاحبان ادعا مدعی خراب بودن این آثار را دارند و همچنین اینکه از سود فروش این اثار برای تبلیغ مسلمان زدگی استفاده می شود.

 از اونجایی که همه ی ما ها که ذره ای هم آگاه باشیم به امور جاری در طول دوره ی مخلوط شدن دین با سیاست( بخوانید از دوره ی صفویه به بعد) تا به حال می دانیم که همواره هر چه که به مذاق مسئولین خداپرست!!! وقت خوش نیامده بدون فوت وقت موجبات چسباندن انگی به آن امدند و با فتوایی آن را نابود و شایسته ی نابودی و نیستی دانستند. پس با توجه به این آگاهی ها و آشناییت ها بیشتر در این باب حرف نمی زنم و به شرح دو دلیل می پردازم.

 

نمی دونم آیا کتاب های هری پاتر و ارباب حلقه ها را خوندین یا نه. سرتاسر این دو کتاب که اتفاقا اولی ( هری پاتر ) یک جور برداشت امروزی از دومی ( ارباب حلقه ها) هستش پره از اشارت های دم به دم به عشق و ایمان به انسانیت و تقابل خیر و شر و ستایش زیبایی های زندگی و جهان و کاینات...

اما خب از اونجایی که صاحبان ادعا فکر می کنند اگر متنی کلمه ای مشخصا با عنوان خدا را دارا نباشد صرفا خدایی نیست و در راه ترویج افکار مسموم است.

دریغ و افسوس که حتی این صاحبان ادعا ورقه ای هم از کتب ارزشمند ارباب حلقه ها و هری پاتر را نخواندند و این چنین نظریه می دهند. هرچند که اگر می خواندند هم یا نمی فهمیدند و یا برای رسیدن به مقصود خود را به نفهمی که اتفاقا خیلی هم خوب بلند می زدند.

 

---

فعلا.... 


موضوع : آیین های من
| +| نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386 و ساعت 2 به قلم مسعود شکوری (یه ایرونی) |


ساعت هفت عصر.صندلی شماره 12 ردیف 7 سالن اصلی تئاتر شهر. برگی از کهن نامه های ایران زمین. اکبر رادی و هادی مرزبان این بار با لبخند باشکوه آقای گیل.

 

 ..

 

ما آدم های این دوره که خیلی ها بهش می گن هزاره ی سوم...///خیلی ها می گن دوره ی شلوغی ...و خیلی اسم های دیگه/// یکی از چیزهایی که عجیب خوب  وسریع یاد گرفتیم فراموش کردن شده. فراموش کردن هر چیز و هر کس و هر لحظه ای رو که روزی برامون همه چیز و همه کس و همه ی زندگی بوده...این باد نسیان که پیش تر هم نوشتم در موردش عجیب توی مملکت ایران زمین ما حالا به هر دلیلی(( می خواد واردات بیش از اندازه ی تکنولوژی فاقد فرهنگ باشه یا هر چیز دیگه)) وزیدن داره.

استثنا هم نداره و به روی هر چیز و هر کس و هر لحظه ای می ره. جوری که فراموش میکنیم همه چیز و همه کس و همه ی لحظه ها رو.

اما خب هستند کسایی که توی این بوران ...ایستادند و با هر لحظه از زندگی شون انگاری میخوان بگن که ای باد پر افاده و متکبر نسیان ..اگه می خوای ما رو هم با خودت ببری باید خیلی بیش از اینی که هستی بوزی. تندتر و خشمگین تر و پرابهت تر.

یکی از این انسان ها که بسان عشقه ای به ساق پای ایران زمین پیچیده و هر لحظه بیش تر انرژی می گیره از این درخت کهن سال . و هر دم زیباتر می کنه این درخت رو به رغم وجود تمام کرم هایی که دارن این درخت رو می خورن جناب اکبر رادی هستش.

 

 

نمی دونم تابه حال نمایشی که این بزرگوار نویسندش باشه رو رفتین یا خوندین...

اما روحی توی این نوشته ها هست...

جادویی توی این متن ها هستش که فقط و فقط یه چیز داره که به همه چیز هم می ارزه و اونم ایرانه.

 

وقتی ملودی شهر بارونی رو می بینی انگاری واقعا روی یه صندلی نشستی و داری به یه آواز به قول خود جناب رادی مخملی یا حتی به یه نوای شکلاتی گوش می دی و روبروت ...یه دشت مخملیه سبز گسترده شده.

 

 .....

 

وقتی همراه می شی با کلاه مخملی های سقاخونه ی زیر گذر ...دیگه هیچ چی نمیبینی جز عشق...جز محبت...اون موقع ها حتی با وجود همه ی سنت هایی که گاهی هممون بدمون میاد ازشون. از چاقو کشی ها و لات بازی ها بگیر تا سقاخونه ها و ون یکات ها و دعاهای اول سپیده دمی...باز به ایرونی بودن افتخار می کنی. به این که یه روزی توی این زمین و سرزمین این سنت ها رایج بوده.

 

...

 

و حالا...و حالا که میای و می شینی و می بینی  خانواده ی رو به انحلال جناب گیل بزرگ رو...که یه جور ایرانه و همه ی اون سرگشتگی ها ی شاخه هاش انگاری آینه ایه واسه ماها....دیگه حتی از اینکه روزی ارباب رعیتی بودی و بزرگ سالاری  هم بدت نمی یاد.

 

.

 

جادوی نوشتار رادی هم همینه. تو رو می بره به یه جای دیگه. جوری  نشونت می ده که تازه می فهمی ...که حتی بوی علفم برات می شه مریم بهاری.

 

آدمای بزرگ....آدمایی که اونقدر بزرگن که یه موقع هایی از قابی که ما واسه خودمون و دنیامون ساختیم بیرون می زنن ...

این آدمان که به ما تازه می فهمونن که در گلستانه چه بوی علفی می آید.

که وقتی گوش می دی به نجوای جناب گیل سالخورده با همسری که خیلی وقته فقط و فقط تو گذشتشه و از آیندش هیچی نداره جز یه لیبل دیوونگی می رسی به یه خلوص.

به خلوصی که توی هیچ فیلم و هیچ تئاتر و هیچ کتابی از جنس جیمز دین هاو براندو ها و حتی ایرونی های خودمون پیدا نمیکنی.

اون وقته که می فهمی ...همه چیز و همه کس و همه ی لحظه هات...

اگه که می خوای بارونی باشه و پاک و مطهر...

اگه که می خوای خدایی باشه و نورانی و مقدس....

اگه که می خوای باشکوه باشه و بزرگ و مظفر...

 

فقط و فقط باید توی سرزمینت...

                           توی سنت هات...

                                 توی همه ی اونچه که شادت می کرد و می کنه بدون هیچ تکلفی بری.

 

    بری و خودتو بسپری به لالایی غمناک و پرسوز زنای جنوبی....به آواز پر درد و پر قصه ی گیله مردای شمالی.... به همه ی اونچه که بهش می گن تابه ابد جاویدان....ایران.


موضوع : باب های دل
| +| نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386 و ساعت 5 به قلم مسعود شکوری (یه ایرونی) |



Copyright © 2006 - sarbedar4iran.blogfa.com
This Template Designed By Payam Salami Pargoo